کیهان شناسی و کیهان نگری .. بیگمان آسمان پرستاره می بایست در ذهن بشر اولیه، بیش از هر چیز دیگر تاثیر گذارده باشد ‌و بنابراین،‌ توجیه پدیده های شگفت انگیز یا بیمناک الزاماً، پایه و اساس طبیعی ساخت و پرداخت نوعی جهان بینی و کیهان نگاری بوده است. گفتنی است که نخست،‌ بابلیان به کیهان نگاری با کیهان شناسی پرداختند، ‌آنهم چنان روشن و منطقی که هیچ قوم در آن عصر‌، نتوانست از دایره نفوذ آن بینش،‌ دور و برکنار بماند.

  آنچه درباره ستاره شناسی بابلیان می دانیم ‌اندک است، ‌همچنان که به درستی نمی دانیم سومریان از کجا آمدند و کی در دره فرات ساکن شدند. تاریخ شان در حدود 3500 سال پیش از میلاد آغاز می شود و در آن زمان،‌ نظام دینی شان بر مبنای اصولی مشخص، ‌ساخته و پرداخته شده و ‌ قوام یافته بود.

سومریان بنیانگذار کیش ستاره پرستی بودند و صور فلکی را به خدایی گرفته،‌ خورشید و ماه و ستارگان را می پرستیدند،. این دین در سیر تکاملی اش به این اعتقاد انجامید که پیوند استوار و اطمینان بخشی میان تقدیر(مشیت) خدا و سرنوشت انسان وجود دارد و ما باید در زمین،‌ همانند خدایان در آسمان عمل کنیم چون عالم صغیر آن عالم کبیری هستیم که در آسمان هست! این تسلیم شدن ارادی به عزم خدایان،‌ مایه آرامش خاطر مردمان بود و به آنان اطمینان می داد که در زیر حمایت خدایان اند و تشویش و اضطراب شان را در برابر حوادث جهان و حیات‌ فرو می نشاند. طبعاً چنین بینشی که با شرح و تفصیل به صورت دین در آمده بود، می بایست رواج و رونق یافته تا نقاط دوردست، گسترش پیدا کند و در واقع هم، ‌بر نظام توتم پرستی مصریان چیره شد و تا هند و چین و آمریکای مرکزی پیش رفت و البته همزمان با رشد و توسعه دین، کسوت اساطیری و نظام گاهشماری اش نیز رواج گرفت و در میان، گاهشماری (chronologic) نظام و نسق یافته، زمینه ورود بشریت به عرصه تاریخ را هموار ساخت.

نجوم در بابل
طبیعتا نجوم ، (astronomie) دانش بنیانی و برتر سومریان و بابلیان بود و طالع بینی و اخترگویی (astrologie) ، کاربرد عملی آن دانش را تعلیم می داد. برای شناخت اراده خدایان، ‌می بایست به ملاحظه و مطالعه دقیق و مستمر ستارگان پرداخت. تمدن های کهن، وجود رابطه ای اخلاقی میان خدا و انسان را باور داشتند و نیز برای گناه،‌ مفهومی اخلاقی قائل بودند. تنها اصل مهم، ‌عمل کردن و سلوک مطابق «علامات» ی بود که ستارگان و صور فلکی آنها ‌عرضه می داشتند و طالع بینی و اخترگویی، اساساً همان نشان ها را که شبیه تشریفات و آداب درباری بود،‌ تعلیم می داد و این شباهت، هیچ شگفت آور نیست،‌ زیرا آداب و مراسم درباری از دربار شاهان بابل سرچشمه می گیرد که پسران و نمایندگان خدایان قلمداد می شدند. بر این اساس،‌ زندگانی در زمین ‌مطابق حیات فوق زمینی، بر حسب قوانین ثابتی که مفسران عزم و مشیت خدایان یعنی کاهنان، ‌تنظیم و اعلام کرده بودند، سامان یافت. نیکبختی انسان ، منوط به اطاعت از قواعد و قوانین از پیش تعیین شده نظام عالم بود که گردش ستارگان آنها را معلوم داشته بود.

برترین نمایندگان آسمان که اراده خدا را اعلام می کردند، مرکوری، ونوس، مارس، ژوپیتر، سترن، ماه و خورشید بودند. و آسمان چون زمین، از سه جزء ترکیب شده بود: هوا و خشکی و آب( اقیانوس) که به ترتیب از شمال به جنوب،‌ طبق شکل بندی جغرافیایی بابل که شمالاً‌ به کوههای بلند و جنوباً‌ به دریا محدود می شد، پشت هم می آمدند. منطقه میانی دو قلمرو هوا و آب‌، در آسمان «بند آسمان» بود که با زمین، ‌مطابقت و تناظر داشت. همانگونه که در جلگه سیلابی بابل،‌ بندها،‌ راههای ارتباطی محسوب می شدند،‌ در آسمان نیز ، ستارگان بر « بند آسمان» که همان منطقه البروج بود، حرکت می کردند.

اقالیم و افلاک – مطابقت نقشه زمین با آسمان

  در نجوم بابلی آسمان، تولد مجدد یا بازسازی زمین به صورتی بزرگ تر بود، بدین ترتیب سرزمین های مختلف نیز می بایست باز آفرینی مناطق آسمانی باشند و تنها سرزمین هایی که با این شرط مطابقت داشتند و سازگار می نمودند، « ‌اقلیم » یا « کشور» محسوب می شدند ‌یعنی هر یک بذات، کلیتی کامل به شمار می رفت که شاه آن ،‌ حقاً‌ مستقل و مختار بود، ‌بسان خدا در قلمرو آسمانی و در مطابقت آن ، شاه در اقلیم زمینی، یعنی خدایی که یک پادشاه ، مظهر وی در این خاک پنداشته می شد،‌ و لاجرم اعتقاد بر این بود که وی منشایی الهی دارد و «سلطنتش موهبتی الهی است». این تطابق و تناظر تا دوران معاصر، در بسیاری از امپراطوری های آسیایی: در بیرمانی و سیام و چین و ژاپن، مادام که این کشورها مستقل ماندند و یا نظام پادشاهی خود را نگاه داشتند، پایدار ماند.
بنابراین تصور می رفت که آسمان بابل، کلاً و جزئاً، همانند زمین ساخته شده است،‌و در آنجا نیز رودهای دجله و فرات، جاری است و همه شهرهای بابل، یافت می شوند که هر یک، اقامتگاه خدایی بزرگ است و ان خدایان در شهرهای بابل و سیپار(Sippar) و اریدو(Eridou) و نیپور(Nippeur) آسمانی ، به تخت نشسته اند، ‌بدانگونه که نمایندگانشان ‌بر شهرهای زمین که بازتاب آن شهرهای آسمانی اند، فرمان می رانند.

نامگذاری روزهای هفته
مظاهر مجسم سه امپراطوری (آسمان و زمین و دریا) عبارت بودند از:
1- آنو(Anou)، آسمان شمال (اورانوس Ouranos) که اقامتگاهش ستاره قطبی بود؛
2- انلیل ـ بعل (Enlil -Bel) خدای زمین و الزاماً منطقه البروج و « خدای کشورها» ( کرونوس Kronos)
3- اِآ(Ea) ، خدای اعماق اقیانوس (پوزئیدون Poseidon).
اما اداره جهان نه چندان بر عهده این نخستین نسل خدایان، بلکه در دست خدایان سه گانه دیگری یعنی :
سین(sin) خدا ـ ماه ، شمش‌(Shamash) خدا ـ خورشید و عشتاروت،‌ ستاره ونوس بود.
وقتی پایگاه برتر بعل (خدای زمین ) ، به سبب خصومت دشمنانش در خطر زوال و سقوط افتاد، وی از این سه خدا برای فرمانروایی بر «بند آسمان» یاری خواست. در نتیجه آن خدایان ، مدیر و مدبر زمین، بازتاب و جلوه «بند آسمان» نیز شدند و کیش شان در همه جا برتری یافت.
اما در بابل ، مردوک ،‌ جایگزین شمس شد که علامات هر دوی آنها، ‌سه قرص ماه و خورشید و ستاره زهره بود. علاوه بر این سه کوکب اصلی، چهار ستاره مهم دیگر بودند که با چهار تربیع (quartier) خورشید مطابقت داشتند :
1- مردوک (ژوپیتر) ،‌ خدای بهار تا انقلاب صیفی ؛
2- – نینیب (Ninib، مارس) خدای پائیز از انقلاب صیفی تا پائیز؛
3- بابو( Babou، مرکوری) خورشید تابستان تا انقلاب شتوی ، ‌نرگال (Nergal)،
4- سترن ،‌ خورشید زمستان.
جمع این خدایان هفت تاست به تعداد روزهای هفته که هنوز همان نامهای عتیق سیارات یاد شده را دارند.

خط ، زبان و قوانین
بابل در دو دوره بزرگ دارای شکوه و مجد بود : نخست دوران حمورابی (1947 ـ 1905 ق. م ) و دوم دوران بخت النصر (604 ـ 562 ق. م ) که در واقع دوران رنسانس عصر حمورابی به همت بخت النصر محسوب می شود که تاریخ عصر حمورابی را نیک می شناخت. میان این دوره، تقریباً یک هزاره و نیم،‌ فاصله است و این مدت زمان طولانی که دوران استعلای هیتیان و کاسیان و غلبه آشوریان است،‌ تقریباً برابر با فاصله زمانی میان سلطنت قیصر آگوست و پادشاهی شارل پنجم ـ (Charles Qunit) است.
سازمان بندی دو امپراطوری بابل و روم،‌ چنان استوار بود که هر دو پس از قرنها تسلط بیگانگان ، ‌باقی و پایدار ماندند و توانستند مجد و عظمت دیرین را با شکوه تمام تجدید و احیا کنند.
دو پایتخت آسیای قدیم و اروپای کهن، وجوه و خصائص مشترکی داشتند، بدین معنی که خود آفریننده نبودند،‌ ولی قدرتشان ‌در جذب و سازمان دهی بود و به ترتیب، تمدنهای قدیم ایرانیان و سومریان و قرطاجنه (Punique) و یونان را جذب و هضم کردند و بر آن اساس، تمدن های نوینی که عالمگیر شد،‌ پی افکندند. مثلاً بابلیان خط میخی سومریان را پذیرفتند (که اگر جز آن بود، محتملاً آن خط ، کتابتی محلی باقی می ماند) و به عنوان خط زبان خود که به زودی زبانی جهانی شد به کار بردند.الواحی که در تل عمرنه (Tell -el – Amarna) در مصر یافت شده،‌ معلوم می دارد که در سراسر خاور نزدیک، خط سومری ـ بابلی، در حدود نیمه هزاره دوم پیش از میلاد، معمول و مرسوم بوده است و زبان بابلی با وجود آنکه چون زبان فرانسه در ناحیه بحرالروم و زبان انگلیسی در مناسبات تجاری دریایی در خاور دور(pidgin)، لطمه دیده و ناشیانه به کار می رفته، اما همچنان زبان مرسوم (lingua franca) اقوام شرقی، محسوب می شده است. باز بر همین سیاق، بابلیان با اخذ اصول قضایی کهن سومریان،‌ قانون حمورابی را پرداختند که دویست و هشتاد بند آن که بر لوحی سنگی( از جنس دیوریت،‌ diorite) حک شده،‌ پیشاهنگ و الگوی قانون امپراطور ژوستینین و قانون ناپلئون، محسوب می شود.