خورشیدگرفتگی 20درجه لئو | مروارید سیاه | آنجا که رشته میان گذشته و آینده پاره میشود..
” بدون نیروهای متضاد، هیچ پیشرفتی وجود ندارد.”
~ ویلیام بلیک
شاید خورشیدگرفتگی 21 مرداد در ۲۰ درجه لئو، بیش از آنکه درباره پایان باشد، دربارهی گسست باشد؛ و گسست با پایان فرق دارد. پایان زمانی است که چیزی تمام میشود اما گسست زمانی اتفاق میافتد که چیزی هنوز تمام نشده و بااینحال دیگر نمیتواند به همان شکل ادامه پیدا کند. رشته هنوز میان ما و آنچه بودهایم کشیده شده، گذشته هنوز قدرت دارد، هنوز خاطره دارد، هنوز میل و دلبستگی و سوگ دارد؛ اما از سوی دیگر چیزی که هنوز حتی نامش را نمیدانیم ما را صدا میزند. آیندهای که هنوز چهره ندارد، اما نیروی جاذبه دارد.
و انسان برای مدتی درست میان این دو نیرو میایستد.. نه کاملا متعلق به آن کسی که بوده است و نه هنوز تبدیلشده به آن کسی که قرار است باشد.
شاید بلیک وقتی میگفت “بدون نیروهای متضاد، هیچ پیشرفتی وجود ندارد” دقیقا به همین قانون پنهان تحول اشاره میکرد. ما دوست داریم تغییر را همچون دری تصور کنیم که بسته میشود و در دیگری که بیدرنگ مقابل ما باز میشود اما بسیاری از تغییرات عمیق چنین اتفاق نمیافتند. میان بسته شدن یک جهان و متولد شدن جهان بعدی، سرزمینی وجود دارد که هیچ نام مطمئنی ندارد. جایی که مختصات قبلی دیگر کار نمیکنند و مختصات تازه هنوز ساخته نشدهاند.
در اسطورهها، این همان جنگل، غار، بیابان، جهان زیرین یا دریایی است که قهرمان باید از آن عبور کند. در روان، همان دورهای است که انسان میگوید “دیگر نمیتوانم آن کسی باشم که بودم، اما هنوز نمیدانم بعد از این چه کسی خواهم بود.”
این همان فضای بینابینی است .. و شاید خورشیدگرفتگی لئو ما را دقیقا به همین سرزمین میبرد..
خورشید گرفتگی روی 20 درجه نشان لئو
در 21 مرداد، خورشید و ماه در حدود ۲۰ درجه لئو در کنار نودجنوبی قرار میگیرند. هر ماه نو از آغاز سخن میگوید اما وقتی ماه نو در نزدیکی نودجنوبی تبدیل به خورشیدگرفتگی میشود، آغاز دیگر آن تصویر ساده کاشتن بذری تازه در زمینی خالی نیست. زمین خالی نیست. پیش از کاشتن، چیزی باید از خاک بیرون کشیده شود. ریشهای قدیمی، بقایای فصلی تمامشده، چیزی که هنوز بخشی از خاک را اشغال کرده است.. به همین دلیل، بعضی آغازها ابتدا شبیه فقداناند.
نودجنوبی لئو ما را با چیزهایی مواجه میکند که زمانی برای ساخته شدن “من” ضروری بودهاند.. تصویری که از خود ساختهایم، نقشی که برای بقا یا دیدهشدن پذیرفتهایم، صحنهای که سالها روی آن ایستادهایم، عشقی که از طریق آن خودمان را شناختهایم، موفقیتی که به هویت تبدیل شده، تحسینی که زمانی ما را زنده نگه داشته یا حتی زخمی که آنقدر با آن زندگی کردهایم که دیگر نمیدانیم اگر روزی از ما گرفته شود چه کسی خواهیم بود.
لئو قلمرو خورشید است.. قلمرو قلب، خلاقیت، شهامت و آن نیرویی که میگوید من هستم. اما گاهی “من هستم” بهتدریج تبدیل میشود به “من همان چیزی هستم که دیگران از من دیدهاند” و فاصله میان این دو، تمام تراژدی لئوست.
ما ممکن است آنقدر طولانی روی یک صحنه بمانیم که فراموش کنیم پیش از نقش، انسانی وجود داشته است. ممکن است آنقدر برای حفظ یک تصویر، یک عشق، یک اعتبار، یک پیروزی یا حتی یک رنج بجنگیم که نفهمیم آنچه از آن دفاع میکنیم دیگر زندگی ما نیست، فقط شاهدی از زندگی پیشین ماست و این خورشیدگرفتگی لئو میتواند نور را دقیقا روی همین نقطه خاموش کند و این تصویر عجیبی است: خورشید همچنان وجود دارد، اما دیده نمیشود.
شاید بعضی دورههای زندگی نیز همینگونهاند. مرکزمان را از دست ندادهایم، فقط دیگر نمیتوانیم آن را در جایی پیدا کنیم که همیشه پیدایش میکردیم. چیزی که تا دیروز به ما معنا میداد، امروز ساکت شده است. چیزی که زمانی خانه بود، دیگر پناه نیست. چیزی که زمانی عشق بود، شاید اکنون تبدیل به پرسش شده باشد. چیزی که زمانی هویت بود، حالا برایمان تنگ شده است و ما اشتباه میکنیم اگر این تاریکی موقت را فقدان خورشید بدانیم.. گاهی نور خاموش میشود تا بفهمیم منبع نور کجا بوده است.
اینجاست که محور لئو–دلو معنای عمیقتری پیدا میکند. از 25 تیر، نودهای ماه وارد این محور شدهاند.. نودجنوبی در لئو و نودشمالی در دلو. این حرکت را نباید به سادگی به “رها کردن فردیت و رفتن به سوی جمع” تقلیل داد. مسئله بسیار ظریفتر است. مسئله شاید تغییر تعریف ما از مرکز باشد.
لئو میپرسد من کیستم؟ و دلو میپرسد این من، درون چه شبکهای از زندگی معنا پیدا میکند؟
هیچ انسانی به تنهایی ساخته نشده است. پشت هر “من” انبوهی از “ما” وجود دارد.. کسانی که دوستمان داشتهاند، کسانی که ما را زخمی کرده اند، کسانی که دشمنانمان شده اند، کسانی که چیزی به ما آموختهاند، کسانی که در برابرشان جنگیدهایم، خانوادهای که از آن آمدهایم، فرهنگی که زبانمان را ساخته، دوستانی که شاهد زندگیمان بودهاند و حتی مردگانی که دیگر حضور ندارند اما هنوز در انتخابها و خاطرات و استخوانهای ما زندگی میکنند و دلو این شبکه نامرئی را به یادمان میآورد. بنابراین شاید مسئله این گرفتگی کنار گذاشتن قلب نباشد بلکه رها کردن این توهم باشد که قلب فقط برای خودش میتپد.
خورشیدگرفتگی 20درجه لئو | مروارید سیاه
و درست در همین نقطه است که داستان ۲۰ درجه لئو معنای دیگری پیدا میکند. داستان این درجه، داستان مروارید سیاه است. مرواریدی پنهان درون صدف. چیزی ارزشمند که زمانی متعلق به ما بوده و اکنون برای بازپسگرفتنش باید به جایی عمیقتر برویم اما هر چیز گمشدهای ارزش بازیابی ندارد این شاید تمایز مهم این گرفتگی باشد. بعضی چیزها باید در گذشته بمانند و بعضی چیزها را باید از گذشته پس گرفت.
نقش را شاید باید رها کرد، اما شهامت را پس گرفت. صحنه را شاید باید ترک کرد، اما صدا را پس گرفت. رابطه ممکن است تمام شود، اما بخشی از خود که در آن جا گذاشتهایم باید بازگردد. خانه شاید دیگر خانه ما نباشد، اما آن کودک درون خانه را نمیتوان همانجا جا گذاشت و تصویر ممکن است فرو بریزد، اما چیزی که پشت تصویر زنده بوده است باید نجات پیدا کند.
این تفاوت میان بازگشت و پسگرفتن است.
نودجنوبی بازگشت ما به گذشته را نمی خواهد.. گاهی از ما میخواهد به اعماق گذشته فرو برویم تا چیزی را که متعلق به آینده ماست از آن بیرون بیاوریم. همین است که مروارید سیاه را به نمادی چنین قدرتمند برای این گرفتگی تبدیل میکند. برای دوباره یافتن آنچه از دست رفته، برای رسیدن به چیزی که نبودنش را در عمیقترین بخش وجودمان احساس میکنیم، باید از سطح پایینتر برویم. صدف، مروارید را روی ساحل تحویل ما نمیدهد. باید به آب زد، باید پایین رفت، باید فشار عمق را تحمل کرد و شاید مهمتر از همه، باید پذیرفت که چیزی واقعا گم شده است.
غرور معمولا پیش از سوگ میایستد.. میگوید اهمیتی نداشت. میگوید چیزی از دست ندادی. میگوید برگرد و مثل قبل زندگی کن. میگوید نشان نده که زخمی شدهای اما روان راه دیگری دارد. آنچه سوگواری نشده باشد ناپدید نمیشود فقط گاهی فقط به اعماق میرود و از آنجا زندگی ما را شکل میدهد به همین دلیل بازیابی مروارید سیاه بدون مواجهه با خلأ ممکن نیست. شاید این مسیر نوعی تشرف باشد. همان فرود قدیمی قهرمان به جهان زیرین، جایی که چیزی از او میمیرد، چیزی از او باقی میماند و چیزی که نمیدانست در اختیار دارد، همراهش به سطح بازمیگردد. و اگر شجاعت پیمودن این مسیر را داشته باشیم، ممکن است در انتهای آن به یکپارچگی بیشتری برسیم. اما تشرف در میانه راه زیبا نیست.. میتواند سوزاننده، فرساینده و گیجکننده باشد. برای مدتی هیچ چیز آنگونه که به نظر میرسد نیست؛ چون چشمهای قدیمی هنوز میخواهند جهانی را ببینند که دیگر وجود ندارد.
و شاید به همین دلیل این گرفتگی بیش از هر چیز درباره شهامت باشد. نه آن شهامت نمایشی لئو که بر صحنه میایستد و شکستناپذیری خود را اعلام میکند؛ شهامتی بسیار عمیقتر.. شهامت پذیرفتن اینکه چیزی تمام شده، چیزی شکسته، چیزی دیگر بازنمیگردد و با اینحال زندگی هنوز از ما ادامه میخواهد.
فاصله 15 الی 25 درجه لئو در چارت تولد
حالا به فاصله ۱۵ تا ۲۵ درجه لئو و دلو در چارت خود نگاه کنید.
هر سیارهای که در این محدوده از لئو قرار دارد، میتواند بخشی از نیروی عبور شما را آشکار کند؛ جایی که چیزی درون شما دیگر حاضر نیست به شکل سابق زندگی کند. ببینید کدام سیاره برای آیندهی شما میجنگد، کدام بخش وجودتان میخواهد از پوست قدیمی بیرون بیاید، حتی اگر هنوز نداند بیرون از آن پوست چه چیزی انتظارش را میکشد و هر سیارهای در همین درجات از دلو میتواند سوی دیگر این کشش را فعال کند؛ رشتهای ناتمام، یک ساختار کهنه، یک تعلق، یک خاطره یا بخشی از هویت پیشین که هنوز نیروی کافی برای کشیدن شما به عقب دارد. نه برای اینکه یکی را “خوب” و دیگری را “بد” بدانیم. بلیک دقیقا از ضرورت نیروهای متضاد حرف میزند. شاید بدون این کشش، عبوری هم اتفاق نمیافتاد.
پس پرسش فقط این نیست که چه چیزی در من آمادهی رفتن است؟ پرسش این است که چه چیزی هنوز حاضر نیست رهایم کند؟ و میان این دو پرسش، همان فضای بینابینی شکل میگیرد. فضایی که داستانش شاید خیلی پیشتر از این گرفتگی آغاز شده باشد. شاید از زندگی گذشته، شاید از 9 سال پیش، شاید از خانه.. از نخستین جایی که یاد گرفتیم امنیت چیست، عشق چیست، تعلق چیست و برای اینکه دوستمان داشته باشند باید چه کسی باشیم.
خانه همیشه فقط پناهگاه نبوده است. گاهی نخستین صحنه زندگی ما بوده.. جایی که نخستین نقشهایمان را تمرین کردهایم. یاد گرفتهایم کودک خوب باشیم، قوی باشیم، ساکت باشیم، موفق باشیم، نجاتدهنده باشیم، نامرئی باشیم یا آنقدر بدرخشیم که بالاخره کسی ما را ببیند. شاید به همین دلیل مسیر این گرفتگی را بتوان از ماه تا خورشید، از خانه تا صحنه دنبال کرد تا فهمید چه چیزی از آن خانه هنوز با من آمده است؟ کدام صدای قدیمی هنوز پشت انتخابهای امروز من حرف میزند؟ کدام نقشی را که روزی برای زنده ماندن لازم داشتم، امروز روی صحنه بزرگسالی نیز بازی میکنم؟ آیا صحنهای که اکنون روی آن ایستادهام واقعاً صحنه زندگی من است یا هنوز دارم نمایشی قدیمی را برای تماشاگرانی اجرا میکنم که شاید سالهاست دیگر آنجا نیستند؟
ومهمترین پرسش.. اگر دیگر مجبور نباشم آن نقش را بازی کنم، چه کسی خواهم بود؟
آستروتلینگ گرفتگی نشان لئو | فضای بینابینی؛ از ماه تا خورشید
داستان را از خانه آغاز کنید و تا صحنه ادامه دهید. نه برای اینکه گذشته را توضیح دهید بلکه برای اینکه ببینید کدام رشته هنوز این دو را به هم متصل کرده است. چه چیزی را باید با خود ببرید؟ چه چیزی باید همانجا بماند؟ و آن مروارید سیاهی که باید از گذشته پس بگیرید چیست؟
میان خورشیدگرفتگی 21 مرداد و ماهگرفتگی 6 شهریور، ممکن است مدتی در همان سرزمین بینام بمانیم؛ جایی که نقشه قدیمی دیگر به کار نمیآید و نقشه تازه هنوز کامل نشده است و نمیتوان به درستی درک کرد تصمصم نهایی چیست.
در آیینهای تشرف، کسی که وارد جهان زیرین میشود نقشهی تمام مسیر را در دست ندارد. تنها میداند دیگر نمیتواند همانجایی بماند که بوده است.. شاید فعلا همین کافی باشد. خورشید در لحظه گرفتگی ناپدید نمیشود، فقط برای مدتی پشت تاریکی قرار میگیرد.
قلب هم همینطور.
گاهی فکر میکنیم قلبمان را از دست دادهایم، در حالی که فقط دیگر نمیتواند برای چیزهایی بتپد که زمانی برایشان میتپید. گاهی تصور میکنیم راه را گم کردهایم، در حالی که راه قدیمی تمام شده است. گاهی خیال میکنیم چیزی در ما مرده، اما شاید آنچه مرده تنها پوستهای بوده که دیگر نمیتوانسته آنچه درونش رشد کرده را نگه دارد.
مروارید هنوز آنجاست اما برای یافتنش باید جرئت کنیم به جایی جدید برویم.
جایی متفاوت از انچه در تمام این سالها بوده ایم.